تبليغاتX
پدر
دل نوشته های یک بارانی
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


پدر








اگر ديروز بابا در كتاب درس من نان داد

چرا از رنج پيدا كردن يك تكه نان، جان داد؟

نگاه خسته‌اش پر بود از يك آسمان باران

و حتي دستهايش مثل هر شب بوي باران داد

و چشمانم از او پرسيد:«تا كي؟» گفت:«تا هستم»

و من ديدم جوابي سخت مشكل را چه آسان داد

دوباره غربت چشمان بغض‌آلود مادر

به ياس اشتياق من پيامي از زمستان داد

به پاس بوسه‌ي گرمي كه بخشيدم به دستانش

به باغ سينه‌ام يك كاسه اشك از جنس ايمان داد

نمازش را ميان اشكهايش خواند و بعد از آن

نوازشهاي دستش را به شب بوهاي گلدان داد

به او گفتم: «چرا بايد عبادت كرد با گريه؟»

به نرمي گفت:«چون بايد به باغ عشق، باران داد»

دوباره در حريم قلب من، خورشيد آرامش

به عمر پوچ آدم برفي ترديد، پايان داد

و من تقديم كردم شعرهايم را به دستانش

به دست آنكه ايمانش به شعر مرده‌ام جان داد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9:48  توسط امیر  | 


 

....و رود خانه تو را می برد به شهری دور

به شهر گمشده ای در صدای این تنبور

نسیم بوی تنت را به شهر اورده است

به بلخ،کابل و غزنین،طوس و نیشابور

تو را حوالی این کوه دیده ام یک شب

به شکل اسپ سپیدی که سرکش و مغرور

به روزهای قشنگی که رفته اند از دست

به روز های قشنگی که می وزند از دور؟

نگاه می کنی و می بری به لب جامی

به یاد مستی دیرین دختر انگور

وسینه های تو کبکان باغ عشق منند

که از میان لبانم دوباره کرده عبور

جهان و جاذبه اش را دلم نمی خواهد

که سطرسطر تنت را شبانه کرده مرور

نبودنت سر من را به باد خواهد داد

دگر نمانده برایم غرور وعقل و شعور

لبت همیشه مرا می برد به شهری دور

به بلخ،کابل و غزنین،طوس و نیشابور

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:15  توسط امیر  | 


چه غم انگيز است زندگی. چه غم انگيز است بار سختی ها را به تنهايی به دوش کشيدن و رنج ها را در سکوت و انزوای محض گريستن

و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گريه هايت را پنهان کنی

و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجيب است زندگی

همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازيچه خود قرار داده و هر زمان به سويی می کشد

و تو آن زمان که رنج ديگران بر اندوهت می افزايد اما هيچ کس از رنج تو آگاه نيست،

آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سايه گاه ديوار سرد و خا موش نمی يابی،آن زمان که بار غصه بر شانه هايت سنگينی می کند و انتظار کمک هيچ گاه به پايان نمی رسد

آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و بر چهره ات سيلی می زنی تا زير ضربه های غم،خم به ابرو نياوری

آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلويت می شکند و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد

اما دستی نيست تا گره از بغض هايت بگشايد، آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاريک زندگی ات تک ستاره ای فا نوس راهت نيست

آن زمان که هيچ کس صدای فرياد های بی صدايت را نمی شنود، آن زمان که هيچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان تو همدل ديگری است

تنهايی را با تمام وجود حس می کنی و چه غم انگیز است تنهائی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:15  توسط امیر  | 


عمری بدون  رویا زندگی کرده ام

در حسرت کده سایه های دلگیرتنهایی اشک های دریا شده ام

و حالا که هنگامه غروب است

و دست های نامانوس کوه های دور دست در آغوشش خواهد کشید

 روانه غروبم

تا فردا دوباره از کوه های دور دست انتظار چشم های بهاریت طلوع کنم 

 دستان شیرین خورشیددر وجود محزونم جوانه زده است

من میروم

تا فردا با خوشه های اطلسی مهربانی شیرینت 

 در کوچه های  بن بست همین حوالی نزدیک زعفرانی

به استقبال رد پاهای آسمانی ات فرش فرش گسترده شوم

منتظرم باش من فردا

از چشم های توطلوع خواهم کرد

منتظرم باش

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:22  توسط امیر  | 


صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نمي‌آيد

نباش منتظرش! رهگذر، نمي‌آيد

نمي‌شود به خدا باورم، كه مي‌گويند:

مسافر تو دگر از سفر نمي‌آيد...

مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي

چرا كه با غزل من پدر نمي‌آيد

بنال اي دل عاشق، كه خوب مي‌دانم

تو را نموده فراموش اگر نمي‌آيد

در انتظار، دل من، نباش، بيهوده!

چرا كه هست يقينم، دگر نمي‌آيد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:48  توسط امیر  | 


1

امــشب که به تابــوت تو مـی آویزم

یک ریز کـــفن به پای تو می ریزم

فــردا که تــو از پیله برون آیی، من

از بستر خـــود مــزار برمــی خیزم

2

من بی تو به مرده شور ارزش دادم!

تا عـــصر نــــبودن تو را کش دادم!

چیدند به روی مـــیز یک جـفت کفن

لطفا ! بنشـــین مـرگ سفارش دادم!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:52  توسط امیر  | 


آه ای دشت فراخ

کمی از وسعت خود را به دلم وام بده

تا درین حجم قلیلی که برایم باقیست

نفسی تازه کنم

روبرویم قفسی است

که درش رو به خدا باز شده ست

و فقط مشتی پر.............

 

کوله باری که به پشتم بستند

کوهی از ظرفیتم بیشتر است

شانه هایم خسته است

تکیه ام را به درختی دادم

که مبدل به تهیگاه غریبی شده است

باز با سر به زمین می افتم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 18:40  توسط امیر  | 


این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

                      نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

                                                  آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

                                                                     دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

                 من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

                                              دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

                                                              که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد

                  وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

                                           من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

                                                         پشت سرم حتی دعای خیر هیچ‌کس نیست..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:52  توسط امیر  | 


دستانم تحمل سنگینی چانه لرزان و خیس از اشک را ندارد

 

مادرم ، مادر مهربانم برای من اشک می ریزد

 

مادرم در شادمانی روزهایم شبی را دید

 

 که کبودی دور چشمش را رنگ زد

 

مادرم ، جوانی مادرم ، زیبایی اش

 

 در مقابل دیدگانم به آنی چروکید

 

مادرم سخن نمی گوید

 

مادرم به چه می اندیشد

 

دل کوچک من در ظرفیتش اشک مادر نمی گنجد

 

دل کوچک من با اشک مادر به اغما می رود

 

مادرم برای من اشک می ریزد

 

من برای اشک مادر جان می سپارم

 

مادرم اشک می ریزد و من تر شدم از غم

 

می نشینم کنج دلی که مسکوت در راه بود

 

آه که مادرم اشک می ریزد

 

آه از سنگی که در من می شکند

 

تو را نخواهم بخشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:1  توسط امیر  | 


روزي که آمدي، آنقدر خوب بودي که براي دل بستن به تو دليل نخواستم. وقتي دستت را به نشانه دوستي به سويم دراز کردي، در دل سپردن به تو ترديد نکردم. تو را همنفس خطاب کردم و با تو سرود زندگي خواندم.
وقتي به تن پژمرده‌ام آب دادي، با بهار خاطره‌هاي قشنگ تو، شکوفه دادم. تابستان را با تو پاييز کردم و پاييز را با تو به زمستان رساندم. در سرماي دلخراش زمستان زير بارش برف و باران يک لحظه‌ از نغمه لبهايت غافل نشدم و زير چتر نگاه تو پناه گرفتم. «و چتر بهانه‌اي بود در زير باران تا عشق شکل بگيرد در ميانمان.»
امروز بخاطر قولهايي که دادي و نتوانستي به آنها جامه عمل بپوشاني از تو دلخور نيستم. قسمت ما اينطور بوده. چه حيف! انگار قسمت نبود که بماني و از من نگهداري کني. صدايي در گوشم گفت که او بايد برود و تو از اين ببعد بايد مسير زندگيت را به تنهايي طي کني. لحظه‌ رفتن، با اينکه اشک در چشمانم حلقه زده بود ولي دعايت مي‌کردم. دعاي خير من هميشه بدرقه راه توست. و مطمئنم يک روز در يک جايي از زندگيت نتيجه همه خوبيهايي که به من کردي را خواهي گرفت. اگر قسمت نشد که تيماردار تو باشم مرا ببخش. تو مي‌گويي که شايد لياقت مرا نداشتي که روزگار به تو دستور مسافرت داد؛ ولي من مي‌گويم شايد من لياقت تو را نداشتم. برو و کوله بار غمهايم را روي دوشم بگذار که پس از اين، به تنهايي آن را با خود حمل کنم.
خداحافظ....
آه! اما نه.... نه داشت يادم مي‌رفت، چيزي را که هرگز به تو نگفته بودم، و گذاشته بودم براي لحظه‌اي که به هم رسيديم بگويم، حالا در لحظه جدايي و خداحافظي بايد به تو بگويم، تا هميشه در صندوقچه ذهنت در کنارت باشد و روزهاي تنهاييت را با آن سر کني. دوستت داشتم. دوستت دارم و هميشه حتي در روياهايم برايت احترام قائلم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:16  توسط امیر  |